تو فقط آمده بودی که دل از من ببری - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
دوشنبه 19 فروردین ساعت هشت و نیم صبح آقا صادق اومد خونه مامان اینا نون خریده صدرا از خواب بیدار شد اومد بغلم کرد و گفت مامان نرو بهم می می بده دلم براش سوخت فکر کردم نگرانه علیرغم میل باطنی یکم از سین
یه خوشحالی کوچیک بعد از شش ماه. - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
نمیدونم با چه حالی از دادگاه خودم رو رسوندم اداره یه طرف شوق بدست آوردن زندگیم یه طرف بغض و کینه و گریه به خاطر بلاهایی که داشت سرم میوم،سمت چپ بدنم کلا سر شده، به هزار زحمت تمرکزم رو جمع میکردم برای
به پسرم قول داده بودم بیارمش اداره. - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
نشستم تو سالن اداره انیمیشن بنیامین داره نشون میده، صدرا هم با فاطمه اینا اومده،اقا عبدا.. اینا هم هستن، همه هستن جز تو، یاد فیلم فیلشاه افتادم که خرداد پارسال سه تایی رفتیم دیدیم خدایا اونموقع هیچ فک
خسته تر از خسته ام - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
چرا هر روز خسته تر از روز قبلم چرا هروز پریشون تر از روز قبلم؟امروز تو راه، روی زمین کلاغ دیدم با به یاداوردن جمله مادرم که میگفت کلاغ براش شگون داره خنده نشست رو لبام اما یادم افتاد که تو خونه آخری ر
تو اصلا به پسرت فکر کردی؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
تو اصلا به پسرت فکر کردی؟خدایا میدونم که پیشمی میدونم که داری می بینی اما احتیاج به آغوشت دارم محکم بغلم کن سفت سفت. دیشب تا صبح نتونستم خوب بخوابم هم دلم شدید درد می کرد و هم روح بیچارم هربار که از
تولدش رو زهرمارشون کردم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
از روز عاشورا که تولده دختره بود و با وقاحت تمام تو روز عاشورا تولدخودش رو تبریک گفت عکس مصنوعی گل و جعبه هدیه و گذاشت تا 30 شهریور که تولد ابووالفضل بود هر روز چندتا عکس پروفایل عوض کرد و تو بیوش حر
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی.... - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
همه میخوان برن برای پیاده روی اربعین خیلی دوست داشتم من و صدرا هم بریم خیلی بیشتر دوست داشتم که ابوالفضل هم همراهمون می بود ای خدا واسه تو کاری نداره چی میشد الان ابوالفضل زنگ میزد و میوفتاد به غلط
میبینی سرنوشت، دست در دستم تا کجا کشاندی مرا؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
دیروز صبح دختره تو پروفایلش یه عکس از خودش و دخترش کنار دریا گذاشته بود نمیدونم چرا وقتی از دخترش عکس میزاره آرومتر میشم انگار که فکر میکنم رابطه اش با ابوالفضل شکرآب شده و داره تموم میشه. بعدازظهر که
تا میام از فکرت بیام بیرون میای تو خوابم چرا؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
صبح بعد از نماز صبح خواب دیدمتو خونه مون هستیم توهم هستی صدرا هم هستولی باهم قهر بودیم و میدونستیم چی شده انگار من اومده بودم وسایلم رو جمع کنم بعد یدم تو فیلم عروسیمون دسته و پشتم اومدی تو اتقاق گف
وای چی سر عاطفه ات اومده ابوالفضل؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 3:16
مامان رفته بود هریس تا با بابا برگردن تهران منم با صدرا بعد از آرایشگاه رفتم خونه فریده اینا تا شب رو اونجا بمونم دوست نداشتم ولی به اصرار صدرا رفتم . تو ماشین مینا شوهر فریده و فریبا بهشون زنگ زدن و
ابوالفضل از من شکایت کرد - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 22:22
امروز 5 اسفندماه،پسرکم وقتی به تاریخ تولد تو فکر می کنم تویی که دوم فروردین 4139 تو یه روز زیبای بارونی بهار بدنیا اومدی و حالا بعد از چهار سال تقدیر اینجور برای تو و من رقم خورده که یه پدر بی عاطفه ب
من حسود - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 22:22
شنبه شب وقتی ابوالفضل صدرا رو پس اورد و من ازش پرسیدم قرار بود فردا بیای دنبال دفترچش و ببریش چکاپ گفت مامان فردا روضه داره و نمیتونه صدرا رو نگه داره فرداشب میام دنبالش و میبرمش آزمایش. میدونستم داره
رفتم دفتر ابوالفضل برای سرکشی - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 22:22
چهارشنبه 1 اسفند بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم بالاخره یه سر به دفتر اوبالفضل بزنم تا شاید این خ فکوری رو اونجا ببینم و بهش بگم من هنوز خانومش هستم و یه نگاه از بالا به پایین بهش بندازم و تحقیرش کنم یا شایدم با لبخند شروع به صحبت کردن باهاش کنم.